بیش از دو سال ( دقیق میشود ٢ سال و ٧ و ٢٣ روز ) است که به وبلاگم سر نزده ام. نه اینکه خوشی زده بود زیر دلم و دیگه همه چیز را فراموش کرده بودم. نه که فراموشی خاطرات از محالات است.ولی..............

ولی درگیر زندگی شده ام سخت.

همیشه شعارم این بود که کارت جزیی از زندگیت باشد نه اینکه زندگیت جزیی از کارت. ولی .............

ولی زندگی واقعی تر از ان چیزی است که  فکرش را میکردم. زندگی خیلی پیچیده تر از ان است که در رویاهای کوچکیم برای خودم تصور میکردم.

اگر بزرگ شدم من ............ میشوم. وقتی بزرگ شدم ........... نمیشوم. ولی دریغ و افسوس که بازی سرنوشت جوری دیگری برایم رقم زده است.

هروز از خواب بیدار میشوم ولی...............

ولی نمیدانم چرا مثل خاطرات کوچکیم هروز یک رنگ نو ندارد. آن روزها با دیدن یک پروانه شاد میشدم ولی ...........

این روزها خیلی درگیر روزمرگی زندگی شده ام. دست و پایم با غل و زنجیر زندگی بسته شده است. ولی.........

این همانی نبود که ارزویش را داشتم. اما خوب میدانم که نقشم را خوب بازی میکنم. شاید این تنها آرزوی خوب کودکیم است که براورده شده است چون بازیگر خیلی خوبی شده ام. زندگیم را و نقشم را بازی میکنم.خیلی خوب . جوری که گاهی خودم هم فراموش میکنم که شخصیت اصلیم کدام بود. ایا همین است که بازی میکنم و یا من گمشده ای هستم در تلاطم زندگی.

میخواهم دوباره شروع کنم. میخواهم دوباره متولد بشوم. میخواهم این من گمشده ام را پیدا کنم.

کجاییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا که بسیار مشتاق دیدنت هستم. بیا که دلم لک زده برای شنیدن صدایت وقتی برایم حافظ میخواندی . بیا که دلتنگ تاپ تاپ کردن قلبت هستم وقتی یک گل کوچک را میدیدی. بیا که دلم پوسید از این تنهایی. از این هم نقش و رنگ و دورویی. کجایییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                                               کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور