شعری از معينی کرمانشاهی.

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم همان يک لحظه ی اول که اول

 

 ظلم را

 

ميديدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زيبايی و

 

 زشتی ،

 

به روی يکدگر ويرانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم و در همسايه ی صدها گرسنه ،

 

 چند بزمی

 

 گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين نعره ی مستانه را

 

 خاموش آندم

 

بر لب پيمانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم، که ميديدم يکی عريان و لرزان،

 

 ديگری

 

پوشيده از صد جامه ی رنگين، زمين و آسمان را

 

 واژگون، مستانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم، نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش

 

 از بهر

 

استغفار اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره در کف زاهد

 

 نمايان،

 

سبحه ی صد دانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها يکی مجنون

 

 صحراگرد

 

بی سامان، هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو، آواره و

 

 ديوانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم، به گرد شمع سوزان دل عشاق

 

 سرگردان،

 

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

 

اگر من جای او بودم، به عرش کبريائی، با همه صبر

 

 خدائی، تا

 

که ميديدم عزيز نابجائی، ناز بر يک ناروا گرديده خواری

 

مي فروشد، گردش اين چرخ را وارونه ، بی صبرانه

 

 مي کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

اگر من جای او بودم، که ميديدم مشوّش عارف و

 

 عامی، ز برق

 

فتنه اين علم عالم سوز مردم کش، بجز انديشه ی

 

 عشق و وفا،

 

معدوم هر فکری، در اين دنيای پر افسانه مي کردم.

 

 

 

عجب صبری خدا دارد،

 

چرا من جای او باشم، همان بهتر که او خود جای خود

 

 بنشسته و

 

 

تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد،

 

 وگرنه من به

 

جای او چو بودم،  يک نفس کی عادلانه سازشی ، با

 

 جاهل و

 

فرزانه مي کردم.

 

      عجب صبری خدا دارد ...