در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست

آن شمع که ميسوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نيفتی؟

گفتا چه کنم؟دام شما دانه ندارد

از شاه و گدا هر که در اين ميکده ره يافت

جز خون دل خويش به پيمانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد