ديشب اتفاقی افتاد که من را حسابی دگرگون کرد.... ديشب که در بيمارستان کشيک بودم. يک دختر ۱۹ ساله ای را آورده بودند. با کاميون تصادف کرده بود . تمام پوست سرش پاره شده بود وجمجمه اسش خرد شده و مغزش بيرون ريخته بود. چشمهايش باز باز مانده بود. حتی وقت فکر کردن به مرگ را هم پيدا نکرده بود. خيلی سريع و آنی. ....خدايا چقدر مرگ به ما نزديک است و چقدر ما از تو دوريم وچقدر از تو غافل هستيم...........خيلی احساس گناه دارم. خيلی خيلی زياد