خيلی خسته ام . خيلی خيلی زياد. ۲ روز پشت سر هم کشيک بودم. پنج شنبه و جمعه هم هستم. ديگه تا صدای مريض ميشنوم. حالم دگرگون ميشه. به خدا خودم هم مريض شده ام. واقعا سلامتی نعمت بزرگيه. ديروز يک مريض داشتم . تا گفتم خانم بچه تون بايد بستری بشه. مثل ابر بهار شروع کرد گريه کردن. به خدا دلم کباب شد.ولی خوب چکار ميشه کرد... مريض هم که چشم اميدش به ماست . چپ و راست سوال ميکنه مريضمون کی خوب ميشه . کی مرخص ميشه ووو.... اين شده زندگی ما غم  و غصه  های خودم کمه . بايد غصه مردم را هم بخورم. در بخش يک مريضی داريم يک دختر ۱۰ ساله . وقتی اومد اونقدر خوشگل بود که نگو . ونپرس. سرطان خون داره . الان يک ماهه بستری اينقدر زشت شده که نگو و نپرس.................خدايا خسته شدم . کمکم کن